Tag Archives: عبرت

خبرگزاری آريا – عبرت از دنياي بي وفا


عبرت از دنياي بي وفا

خبرگزاري آريا –
سرگرمي,داستانهاي جذاب حکايت هاي آموزنده
يکي از فرمانروايان خراسان، سلطان محمود غزنوي را در عالم خواب ديد که همه بدنش در قبر، پوسيده و ريخته شده، ولي چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره مي کند. خواب خود را براي حکما و دانشمندان بيان کرد تا تعبير کنند، آنها از تعبير آن خواب فروماندند، ولي يک نفر پارساي تهيدست، تعبير خواب او را دريافت و گفت: (سلطان محمود هنوز نگران است که ملکش در دست دگران است!)
بس نامور به زير زمين دفن کرده اند کز هستيش به روي زمين يک نشان نماند
وان پير لاشه را که نمودند زير خاک خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشيروان به خير گرچه بسي گذشت که نوشيروان نماند
خيري کن اي فلان و غنيمت شمار عمر زان پيشتر که بانگ بر آيد فلان نماند
منبع: alhassanain.org



خبرگزاری آريا – داستان عبرت آموز درباره نااميدي


داستان عبرت آموز درباره نااميدي

خبرگزاري آريا –
داستان نااميدي,داستان آهنگر نا اميد,داستان خواندني نا اميدي داستان زيبا و خواندني درباره آهنگر نااميد
نا اميدي يکي از بدترين اتفاقات در زندگي هر فردي است. وقتي انساني در اثر هر اتفاقي اميد خود را از دست بدهد گويي تمام زندگي اش را از دست داده است و انگيزه اي براي ادامه راه نخواهد داشت. در تاريخ بسيار مواردي داشتيم که شخصي با اميد و اراده توانسته از پس بيماري هاي سخت و صعب العلاج رهايي پيدا کند. داستان آهنگر فلج در همين ارتباط براي شما آورده شده است.
داستان آهنگر نااميد:
آهنگري سکته مغزي کرده بود و به واسطه آن بخش سمت راست بدنش فلج شده بود. او چون خانه نشين شده بود. دائم گريه مي کرد و هر وقت کسي احوالش را مي پرسيد بلافاصله بغضش مي ترکيد و زار زار در احوال خود مي گريست. سرانجام خانواده مرد دست به دامان شيوانا شدند و از او خواستند تا مرد آهنگر را دلداري دهد و با او صحبت کند.
شيوانا به خانه مرد رفت و کنار بسترش نشست و احوالش را پرسيد. طبق معمول مرد آهنگر شروع به گريه نمود. شيوانا بي اعتنا به گريه مرد شروع به نقل داستاني کرد. او گفت: «روزي يکي از فرماندهان شجاع ارتش امپراتور براي جنگ با دشمن به جبهه نبرد رفت و همان روز اول در اثر اصابت شمشير دست راستش را از دست داد. فرمانده امپراتور را به درمانگاه بردند و زخمش را با آتش سوزاندند تا عفونت نکند. يک ماه بعد او از بستر برخاست و دوباره به جبهه رفت. چند روز بعد در اثر اصابت تيري پاي راستش از کار افتاد. اما او تسليم نشد و سربازانش را مجبور کرد که سوار بر گاري او را به خط مقدم جنگ ببرند و در همان خط اول نبرد با بدن نيمه کاره اش کل عمليات را راهبري کرد تا ارتش را به پيروزي رساند.»
شيوانا سپس ساکت شد و دوباره رو به آهنگر کرد و به او گفت: «خوب دوباره از تو مي پرسم حالت چطور است!؟»اينبار آهنگر بدون اينکه گريه و زاري کند با لبخند سري تکان داد و گفت: «حق با شماست! من بدنم نيستم! پس خوبم!» و آنگاه به پسرش گفت که گاري را آماده کند چون مي خواهد با همان وضع نيمه فلج به مغازه آهنگري اش برود.
منبع: niksalehi.com